![]() |
![]() |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 0:30 توسط فرانک |
|
|
سیمین بهبهانی:
شلوار تا خورده دارد، مردی که یک پا ندارد خشم است و آتش نگاهش، یعنی تماشا ندارد رخساره می تابم از او، اما به چشمم نشسته بس نوجوان است و شاید، از بیست بالا ندارد بادا که چون من مبادا، چل سال رنجش پس از این خود گرچه رنج است بودن، "بادا مبادا" ندارد با پای چالاک پیما، دیدی چه دشوار رفتم تا چون رود او که پایی، چالاک پیما ندارد؟ تق تق کنان چوبدستش، روی زمین می نهد مهر با آنکه ثبت حضورش، حاجت به امضا ندارد لبخند مهرم به چشمش، خاری شد و دشنه ای شد این خویگر با درشتی، نرمی تمنا ندارد بر چهره سرد و خشکش پیدا خطوط ملال است یعنی که با کاهش تن، جانی شکیبا ندارد گویم که با مهربانی، خواهم شکیبایی از او پندش دهم مادرانه، گیرم که پروا ندارد رو می کنم سوی او باز، تا گفت و گویی کنم ساز رفته است و خالیست جایش مردی که یک پا ندارد!
عباس قصری: شلوار تا خورده دارد، اما غم پا ندارد هر کس ببیند، ببیند! باک از تماشا ندارد شلوار تا خورده یعنی، از عشق پیشی گرفتن شلوار تا خورده یعنی، عشقی که همتا ندارد گاهی اگر نیمه خسته است، از دست ما دوستان است گو انتظار نکوهش، از آشنا را ندارد ما تاب دیدار او را، از فرط خجلت نداریم او را چه باک از تماشاست، عاشق که پروا ندارد آنان که تن را اسیرند، بی دست و بی پا حقیرند از قید تن رسته هرگز، حاجت به اینها ندارد در عشق اگر پیر دیریم، باید به او اقتدا کرد هر چند این مظهر عشق از بیست بالا ندارد! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم مرداد 1390ساعت 12:40 توسط فرانک |
|
|
پسرعمو
گفتی صبور باش! چه جوری؟ پسرعمو دیگر بس است رنج و صبوری پسرعمو جان خودت به خاطره ها اکتفا نکن دق می کنم از این همه دوری پسرعمو گفتی به من لجوجی و مغرور و خیره سر وقتی ندارمت، چه غروری؟ پسرعمو یعنی ندیده ای که مرا آب کرده اند؟ این گریه های یکسره، کوری؟ پسرعمو حالا تمام پنجره ها مال تو فقط بر من ببخش روزن نوری پسرعمو من با تمام دل بخدا دوست دارمت اما چقدر فاصله، دوری؟ پسرعمو! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت 14:7 توسط فرانک |
|
|
حسرت همیشگی...
حرفهاي ما هنوز ناتمام ... تا نگاه مي كني وقت رفتن است باز هم همان حكايت هميشگي! پيش از آنكه باخبر شوي لحظه عزيمت تو ناگزير مي شود آي... اي دريغ و حسرت هميشگي! ناگهان چقدر زود دير مي شود! "قيصر امين پور" |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم فروردین 1390ساعت 11:40 توسط فرانک |
|
|
دوکاج (نسخه قدیم)
در کنار خطوط سیم پیام، خارج از ده دو کاج روئیدند سالیان دراز رهگذران، آن دو را چون دو دوست میدیدند یکی از روز های سرد پاییزی، زیر رگبار و تازیانه باد یکی از کاج ها به خود لرزید، خم شدو روی دیگری افتاد گفت ای آشنا ببخش مرا، خوب درحال من تامل کن ریشه هایم زخاک بیرون است، چند روزی مرا تحمل کن کاج همسایه گفت با تندی، مردم آزار از تو بیزارم دور شو دست از سرم بردار، من کجا طاقت تورا دارم بینوا را سپس تکانی داد، یار بی رحم و بی مروت او سیمها پاره گشت و کاج افتاد، برزمین نقش بست قامت او مرکز ارتباط دید آن روز، انتقال پیام ممکن نیست گشت عازم گروه پی جویی، تا ببیند که عیب کار از چیست سیمبانان پس از مرمت سیم، راه تکرار بر خطر بستند یعنی آن کاج سنگدل را نیز، با تبر تکه تکه بشکستند "محمد جواد محبت" روزي از روزهاي پائيزي، زير رگبار و تازيانه باد گفت اي آشنا ببخش مرا، خوب در حال من تأمل كن كاج همسايه گفت با نرمی، دوستی را نمی برم از یاد مهربانی بگوش باد رسید، باد آرام شد، ملایم شد میوه ی کاج ها فرو می ریخت، دانه ها ریشه می زدند آسان باز هم "محمدجواد محبت" |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389ساعت 12:42 توسط فرانک |
|
|
برای سارا...
تو را كه ديد نيامد به آسمان "سارا" دوباره رفت به آن سوي كهكشان "سارا" هزار شب تو نشستي و ماه بغض آلود نوشت با كلمات تو داستان "سارا" شبيه شمع نشستي و مثل پروانه شدند كشته عشقت ستارگان "سارا" كه رازهاي جهان را خدا به زيبايي گذاشته بود فقط با تو در ميان "سارا" تو آفريده شدي و براي طاقچه ها رسيد آينه وآب و شمعدان "سارا" براي چشم به راهان خنده ات يك عمر لبان سرخ تو بودند ديده بان "سارا" من و تمامي ديوانه هاي شاعر شهر به چشم هاي تو بسته است جانمان "سارا" چه شعرها كه مانده به عشق تو در شيراز چه شورها كه سرودي به اصفهان "سارا" بيا الهه نازم كه با اشاره ي تو ترانه خوان شوم بهتر از بنان "سارا" براي من كه غزلهام با تو شيرين است بيا كنار همين واژه ها بمان "سارا" "علی سلیمانی" |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم دی 1389ساعت 14:5 توسط فرانک |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم دی 1389ساعت 11:32 توسط فرانک |
|
|
برایش... گاه مي انديشم، خبر مرگ مرا با تو چه كس می گوید؟ آن زمان كه خبر مرگ مرا از كسي مي شنوي، روي ترا كاشكي مي ديدم! شانه بالازدنت را، - بي قيد - وتكان دادن دستت كه، - مهم نيست زياد - وتكان دادن سر را كه، -عجيب! عاقبت مرد؟ -افسوس!
كاشكي مي دیدم!
من به خود مي گويم : "چه كسي باور كرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاكستر كرد؟" "حمید مصدق" |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم آبان 1389ساعت 14:2 توسط فرانک |
|
|
برای "اشرف" تولدت مبارک! تو ناز مثل قناري تو پاك مثل پرستو تو مثل بدبده خوبي براي من تو هميشه، -هميشه محبوبي تو مثل خورشيدي كه شرق شب زده را -غرق نور خواهي كرد تو مثل معجزه - در وقت ياس و نوميدي - ظهور خواهي كرد پناهسايه ي آسايشي پناهم ده شبي به خلوت امن و اميد راهم ده. "حمید مصدق" |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفتم آبان 1389ساعت 13:39 توسط فرانک |
|
|
برای"علی"...
معنای زنده بودن من با تو بودن است. نزدیک، دور سیر، گرسنه رها، اسیر دلتنگ، شاد آن لحظه ای که بی تو سرآید مرا، مباد! "فریدون مشیری" |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم آبان 1389ساعت 11:52 توسط فرانک |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1390 مرداد 1390 خرداد 1390 فروردین 1390 بهمن 1389 دی 1389 آبان 1389 مهر 1389 |
| پیوندها |
|
آيا روحي اينجا هست؟ پيش از آنكه واپسين نفس را برآرم... جويبار شهري در ساحل درياي خزر شعرها ويادداشتهاي علي سليماني |
|
RSS
|